تبليغاتX
در ساعت پنج عصر

در ساعت پنج عصر

سبز... تویی که سبز می خواهمت ... سبز باد و سبز شاخه ها

 

 " به صحرا شدم،

   عشق باریده بود و زمین تر شده...

   چنانچه پای مردی به گل زار فرو شود ،

   پای من به عشق فرو شد."

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 16:21 توسط ری را |


از هم دوریم

که باشیم

نیمی از من آنجاست

نیمی از تو

اینجا
این همه خاطره که در چمدان جا نمی‌شود

 

نیستی
و این فقط کمی عجیب است

گیرم که دیگر به یک سیگار پُک نمی‌زنیم

و در قوری لب پَر

چای دم نمی‌کنیم

یا روی کاناپه‌ی زوار در رفته‌ات لم نمی‌دهیم

که رویا ببافیم
گیرم که عصرهای جمعه از همیشه دلگیرترند

و شهر

از همیشه سرد تر

خالی تر

 

گیرم که دلتنگ تمام هم آغوشی‌هایمان

و ملافه‌های چروک خورده ایم

این‌ همه بوسه که در چمدان جا نمی‌شود

 

نیستی
و این فقط کمی عجیب است

هنوز
گل‌های قاصد می‌رویند

هنوز
بادها می‌وزند

هنوز همه‌ی راه‌ها به شهر می‌رسند

و همه‌ی شهرها

به تو

 

نیستی

و در قلب من حفره‌ایست

به بزرگی تمامِ بودنت

حفره‌ای

که با هیچ چیز پر نمی‌شود

و این

فقط

کمی

عجیب است.

 

نیوشا

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 14:24 توسط ری را |


 

   نه

   فایده ای ندارد

   لحاف را هم که روی سرم می کشم

   اشکهایم  خوابهایت را تر می کند!

   بر چند راهی زمین و آسمان و  نا کجا آباد حسادت - وای از خیال رخوت آلود  دستهای تو و من نه!  دیگری !-

چشمانت با من گفتند دوستت می دارم یک بخش است ... تنها یک بخش

 نکند ؟!...

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 9:6 توسط ری را |


 

 " بیمار خنده های توام

  بیشتر بخند..........."

پ.ن : قند مکرر لب و دندان توست!

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 8:26 توسط ری را |


 

   " به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن که شبی نخفته باشی به درازنای سالی..."

بازی اخر

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 9:37 توسط ری را |


 

تا

 هوای با تو

تا

 دهان خشک خالی از دوستت دارم ها

تا

خسته نباشی ، چقدر پیر شدی مرد !

 و یک تار موی سپید دیگر !

تا

من ، برهنه دردستهای فراموشکار تو

تا

باد ، که تکه شکسته هایم را ... حواست هیچ هست ؟!

تا

نخی که به انگشت سبابه ات بسته بودم که یادم  را ...

 تا

 خستگی ام که خوابش نمی برد

تا از تو 

تا به من

تا ....     The End!

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 10:46 توسط ری را |


 

   گاهی سکوت

   تنها

   سکوت...

  پ.ن :   و کسالت روزهای کشدار تابستان که هیچ راه نمی ایند با این دلم! 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 10:52 توسط ری را |


 

 گفتا تو از کجایی  ک آشفته می نمایی ...

گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری...

گفتا به دلربایی ما را چگونه دیدی...

.

.

.

هیچ نگفتم !

پ.ن : عاشق عشق نه عاشق معشوق... این همان دیدار در فراسوی مرزهای تن نیست ! سالگشتگی....

.

.

.

هیچ نگفت !

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 9:27 توسط ری را |


 

   گوشواری از دو گیلاس سرخ همزاد ...

    و من شکوفه باران لحظه های با تو !

    بگذار تابستان فرا رسد!

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 13:4 توسط ری را |


 

  می دانستم باران خواهد گرفت....

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 16:30 توسط ری را |