تبليغاتX
در ساعت پنج عصر

در ساعت پنج عصر

سبز... تویی که سبز می خواهمت ... سبز باد و سبز شاخه ها

 

 طرحی از بهار در نگاه تو بود

در شکل عجیب پلک زدنت

.

.

حیف که باران آمد....

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 10:12 توسط ری را |


 

چه بی ترانه بهاری امسال...

    نه زمين چرخی زد از شاخهای گاو های افسانه های مادر بزرگ

       - هی ...کجاست بوی خوش دستان خسته از روزگارت ، زينت زندگيم ، شهید عشق ...-

 

    نه " حول حالنا" ی پدربزرگ اشک بر چشمانم نشاند به وقت تحويل سال

      - وای از جای خالی ستاره باران خنده هایت در کنج اتاق ، مرد! تکیه گاه روزهای دلواپسیم...    عاشقيت مکرر-

 

    بهار آمده است. امروز فهميدم !

                                            از سبز نوی شاخه ها

                                            از بوی سرد اتو بر تن لباسهای نه نو!

                                            از گنجشک کوچکی که در قلبم می کوبد ، غمگین

                                            از تقويم لخت بی برگ خاک گرفته میزم

                                           

 

   ولی تو نیستی ... اتفاق کوچک زندگيم

   بهار بی تو ...

   دهن کجی به زمستان است ، فقط! و یک سالی که کمتر جوانم!

   کاش زودتر بیایی...

   قبل از اینکه بی تو ، اردیبهشت هم در جیبم پاییز شود!

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 14:23 توسط ری را |


 

  نمی دانم از اثر این هوای لاکردار عاشق فریب است

  یا من دوباره ۱۸ ساله ام...

  یا تکرار نام توست که باران را معطر کرده است.

  خیس آرزوهای نم کشیده ام!

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 12:39 توسط ری را |


 

"ماهِ دیده و ندیده‌ی ما، هلالِ ابروی شماست.
این‌همه روز، به روزه‌ی دیدار گذشت؛ به صیام ِ این‌که بیایی..."
 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 10:58 توسط ری را |


 

 " خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه

   کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود "

 

پ.ن : سرم گیج می رود و دهانم خشک است و  انگار کسی مدام در گوشم هذیان می گوید ...

         حجاب چهره جان می شود غبار تنم ..... 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 9:24 توسط ری را |


 

  اینهمه جای پای تو تا کجا رفته است که همه جاده ها به تو ختم می شوند

  سفر برای من است

  رسیدن نصیب تماشاچی خوشبخت ! مثلاً !

  و نا رفیقی تو

  که تا آخر راه را یک نفس می دوی

.

.

  گاهی به آسمان نگاه کن مرد !

 

پ.ن : " ای کاروان آهسته ران... کارام جانم می رود !"

+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 9:10 توسط ری را |


 

 " به صحرا شدم،

   عشق باریده بود و زمین تر شده...

   چنانچه پای مردی به گل زار فرو شود ،

   پای من به عشق فرو شد."

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 16:21 توسط ری را |


از هم دوریم

که باشیم

نیمی از من آنجاست

نیمی از تو

اینجا
این همه خاطره که در چمدان جا نمی‌شود

 

نیستی
و این فقط کمی عجیب است

گیرم که دیگر به یک سیگار پُک نمی‌زنیم

و در قوری لب پَر

چای دم نمی‌کنیم

یا روی کاناپه‌ی زوار در رفته‌ات لم نمی‌دهیم

که رویا ببافیم
گیرم که عصرهای جمعه از همیشه دلگیرترند

و شهر

از همیشه سرد تر

خالی تر

 

گیرم که دلتنگ تمام هم آغوشی‌هایمان

و ملافه‌های چروک خورده ایم

این‌ همه بوسه که در چمدان جا نمی‌شود

 

نیستی
و این فقط کمی عجیب است

هنوز
گل‌های قاصد می‌رویند

هنوز
بادها می‌وزند

هنوز همه‌ی راه‌ها به شهر می‌رسند

و همه‌ی شهرها

به تو

 

نیستی

و در قلب من حفره‌ایست

به بزرگی تمامِ بودنت

حفره‌ای

که با هیچ چیز پر نمی‌شود

و این

فقط

کمی

عجیب است.

 

نیوشا

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 14:24 توسط ری را |


 

   نه

   فایده ای ندارد

   لحاف را هم که روی سرم می کشم

   اشکهایم  خوابهایت را تر می کند!

   بر چند راهی زمین و آسمان و  نا کجا آباد حسادت - وای از خیال رخوت آلود  دستهای تو و من نه!  دیگری !-

چشمانت با من گفتند دوستت می دارم یک بخش است ... تنها یک بخش

 نکند ؟!...

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 9:6 توسط ری را |


 

 " بیمار خنده های توام

  بیشتر بخند..........."

پ.ن : قند مکرر لب و دندان توست!

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 8:26 توسط ری را |