اینهمه نا مهربان که تویی
اینهمه خسته دیدنت که من...
و باز هربار این منم که سلامی از تو سنجاقم می کند به عکسهای رنگ و رو رفته پاییزهای رفته مان...
باشد
بگذار زمستان بی جا پای قدمهایت از راه برسد...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 13:17 توسط ری را |
" در چارگوشهي اين خانه، دراز به دراز افتادهام با نگاهي آويزان از سقفِ تَرَك خورده: كاهشِ رشدِ صادرات، فروشِ سربازِ هخامنشي، حراجِ رودكي و ابنِ سينا، اعدام نوجوانان.
از خياباني رد ميشوم كه رد ميشدم و اگر بتوانم، رد ميشوم سالها به اميدِ دريافتِ مستمريِ ناتوانيام به شكستنِ اين تابويِ كار و درآمد و خانه و ماشين و مرگ كه در همين حوالي رويِ تابلويِ اداره جولان ميدهد: درگذشت مادري مهربان، پدري فداكار و جوانِ ناكامي كه من باشم دراز به دراز افتاده بر كفِ سراميكِ سردخانهيِ بادامكِ شهريار."
پ.ن : خدایت نگهدارد ای سروش ....
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 8:25 توسط ری را |
یکی که خیلی دوستش دارم یه چیزی گفت که خیلی دوستش داشتم : " عشق را از ماهی بیاموز که چه بی پایان آب را پر از بوسه های بی پاسخ می کند..." پ.ن ۱ : "... و عشق مرا چون پرتغالی پوست می کند..." ( نزارقبانی ) پ.ن ۲ : " و چه کند است چاقویش ... ( خودم!)
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 12:30 توسط ری را |
نی من منم
نی تو تویی
نی تو منی...
هم من منم
هم تو تویی
هم تو منی...
من با تو چنانم ای نگار ختنی
کاندر غلطم که من توام یا تو منی...
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 12:41 توسط ری را |
" نگفتمت مرو انجا که آشنات منم.... "
پ.ن :گفتی ...
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 8:2 توسط ری را |
پاییز هم که آمد و خبری از تو نشد، باور کردم که فصلها بهانه اند... تو که باشی - جبریلک عمر من – ، قطب جنوب هم چهارفصل می شود. پ.ن : بیا بیا که نگارت شوم ... بیا
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 14:12 توسط ری را |